راهنماي معنوي

از: دکتر عليرضا نوربخش

ترجمه: صفورا نوربخش

       از ديرباز دين و مذهب هميشه موجد جدال و کشمکش بين گروه­هاي مختلف بوده و شگفت­ انگيز است کمتر کساني به اين نکته توجّه کرده­ اند که مهمترين دليل اين درگيري­ها فقدان رهبران راستين بوده است. چرا که رهبران معنوي، برخلاف رهبران ديني، در عمل ديگران را راهنمايي مي­کنند، نه با استفاده از کلام و سخن. اين داستان که در کتاب "نفحات­ الانس" جامي آمده، مثالي موجز در اين زمينه است، هرچند امکان دارد به گوش مدرن و امروزي ما نامأنوس باشد.

       « عطّار نيشابوري، شاعر و صوفي شهير قرن ششم هجري قمري، روزي در دکّان عطّاري مشغول و مشعوف معامله بود. درويشي آنجا رسيد و چند بار (شيء للّه) گفت. وي به درويش نپرداخت. درويش گفت: اي خواجه تو چگونه خواهي مرد؟ عطّار گفت: چنان که تو خواهي مرد. گفت: تو همچون من مي­تواني مرد؟ عطّار گفت: بلي. درويش کاسه­ يي چوبين داشت. زير سر نهاد و گفت: اللّه؛ و جان بداد. عطّار را حال متغيّر شد و دکّان بر هم زد و به اين طريق در آمد.»

       وظيفه­ ي راهنماي معنوي تنها کمک کردن به سالکان راه در جست و جوي حقيقت است. بدين ترتيب و با اين وصف راهنماي معنوي نمي­تواند و نبايد هدف غايي طريقت معنوي باشد، بلکه چراغ راهي است براي نشان دادن مسير درست در برهوتي ناآشنا؛ پر نشيب و فراز و خطرناک.

ادامه ...

سخنراني جناب دكتر عليرضا نوربخش در ديگ‌جوش خانقاه بنبوري، 1388 خورشيدي

 

« عشق، تنها سرمايه‌ي انساني »

 

يـاحـقّ

       امشب، به دور هم گِردآمده‌ايم كه بار ديگر با هم هم‌صدا شويم و به "حقيقت" و "خداوند" عشق ورزيم؛ و اين عشق را در وجود خويش شعله‌ور سازيم. باشد، كه اين عشق ـ كه تنها سرمايه‌ي انسانيِ ماست ـ تمامي مُستبدّان و خودكامگان را به خود آورَد، تا به ياري "حقّ" دريابند: قدرت و زور و خودكامگي، هيچ‌گاه هدف و منظور بشريّت نبوده و نخواهد بود.

       به گفته‌ي پدر عزيزم [دکتر جواد نوربخش]:

بوَد عشقش مــرا رهبــر، ندارم رهبــري ديگـر

نمي‌دانم سر و سامان، زنم حقّ ‌حقّ، كنم هو هو


  •  

    حلقـه عشـق

    .

    پَـرورده­ ي مِهرم که چنين خاک­­­­ نِشينم ......................... شـوريده­­­­­­­­­­­ ي عشقم که جُز او هيچ نَبينم

    در خويش سفـر کردم و يـارم زِ دَر آمد ......................... از شـوق بِنـاليدم و او شـد دل و دينَـم

    هرچند که دادم به رَهَش هرچه مرا بود ........................ راضـي نشـد آن دِلبــرِ شـوخِ نَمَکـينم

    گفتـم به خُـدا بي­ تو مـرا نيست قَراري ......................... گفتــا رهِ خـون­ريـزيِ عُشّـاق گُـزينـم

    اي سـاقيِ خوبان قَدَحي دِه مِـيِ نـابـم ........................ آخر نَه که جان مي­ دِهمت اي شِکرينم؟

    جُز دوست نگويم که بوَد در دل و جانم ........................ از خويش گُسستم که به پايش بنشينم

    تا نـور ببخشد ز کـرَم در همـه اَفـلاک ........................ من حلقه­ ي عشق و طَلبم، اوست نِگينم

    دکتر عليرضا نوربخش

     

     





منتشر شد      
انگلیسی -   اسپانیایی -   روسی -   آلمانی -   استرالیا -   سوئدی -   ایتالیایی -   فرانسوی -   بلغارستانی -   اکراینی -   نیوزیلندی -   هلندی -   لهستانی -   کانادا -   بوستون آمریکا -   چک
ویکی پدیا سلسله نعمت اللهی -   ویکی پدیا جواد نوربخش
کلیه حقوق و مطالب این سایت متعلق به سلسله نعمت اللهی می باشد. استفاده و نشر مطالب آن با ذکر منبع آزاد می باشد